استاد بنان که معرف حضور همه هستند،پس دیگه لازم نیست
طولانیتر بنویسم.فقط همینو بگم که اگه تصوراتتون قوی باشه
میتونید یک عصردلگیرجمعه را تصورکنین،توی یک جمع غریب،
تنهای تنها(خیلی بده آدم توی یک جمعی احساس غربت کنه) و
در همون حین استاد بنان هم کنار گوشتون زمزمه کنه،اونم چه زمزمه ای!!
اگه زمزمه اش این تصنیف باشه،چه حالی بهتون دست میده؟؟؟
********************
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو،از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود،اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود،اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزارخود جزبیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او،غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان ازآتش سودا نبود
دیده ام آن چشم درخشان را،ولی دراین صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود،اما ای دریغ
آگه از درد دلم،زان عشق جانفرسا نبود
