تبليغاتX
دنیای ماوی

میر مریم خانوم و حکایتش با من

86/05/17

 

یادم میاد از اون موقعی که فهمیدم نذر و نیاز چیه،اصلا واسه چی نذر میکنن،

به کی نذرمیکنن همیشه اسم یک خانومی رو اول میاوردم و اکثر نذرامو به

 اسم اون خانوم محترم میکردم. حالا چراشو نمیدونم.یه حس عجیبی نسبت بهش

 داشتم و دارم.البته تا حالا ندیدمش،یعنی دقیقا من یک ساله بودم که فوت کرده

(البته از روی حکاکی که روی سنگ مزارش بود متوجه شدم).

خلاصه کلام که ارادت خاصی بهش دارم.حالا جالب اینجاست که تو این چند

 ساله مدام تصمیم داشتم سر مزارش برم و از نزدیک ببینمش،تا اینکه امسال

 صبح جمعه ای عزممو جزم کردمو،صبح علی الطلوع راهی قبرستان شدم.

باور نمیکردم قبرش اینقدر ساده باشه،در همون حال فاتحه ای دادمو با اینکه

 دلم گرفته بود از اونجا دور شدم.شاید بگین چرا ماوی این پستشو به مرده

 و قبرستون اختصاص داده،ولی باور کنین من به این خانوم مدیونم،خیلی وقتها

 که تو بدترین شرایط قرار میگرفتم،ناخودآگاه یادش می اوفتادم و ازش میخواستم

 که حرفهامو بشنوه و با اون دل پاکی که داره از خدا بخواد کمکم کنه

 و تا حالا خداروشکر همیشه واسطه خوبی بین منو خدام بوده.

میر مریم خانوم خدا بیامرزدت...روحت شاد

مزار میر مریم خانوم

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  5:43 PM  | 

بینوا ماوی چه کند؟؟!!

86/05/09

 

 داداش من(اینم واسه خاطر سایه بود)

 نمیدونم چرا همیشه این زبون درازمن،برام مشکل سازه!!!!

یادم میاد از بچگی همیشه بهم نصیحت میکردن که بچه کم حرف بزن.

آخه معمولا با حرفام براشون دردسر درست میکردم.حرفهایی که نباید میگفتمو میگفتم!!!

یادم میاد مامان بزرگم(مامان بابامون) همیشه میگفت:

چوخ بیلمه آز دانیشماخ،ایدینن جونوزنین لنگریدی

(زیاد دونستنو کم حرف زدن،لنگرگاه هر مرد و زنه جوانه)

یا میگفت:چوخ دانیشماخ گوموشدن اولسا...آز دانیشماخ گیزیلداندی

(زیاد حرف زدن اگه از جنس نقره باشه...کم حرف زدن از جنس طلاست)

حالا چرا من به نصیحتهای اون مرحومه مغفوره گوش نمیکنم خودش ماجراییه...

همین دیروز باز یه حرفی زدم که بیچاره طرف سر جاش خشکید.

یعنی درست پنج دقیقه بعد از مشاهد یه شخص ثالثی داشتم پشت سرش حرف

میزدم،اونم چه حرف زدنی!!! که یهو جلوی چشمم ظاهر شد و دیگه نفهمیدم چی شد...

حالا اینارو بیخیال...عکسهارو حال کنین

یه روز تعطیلم اینجا گذروندیم...یادش به خیر

 یه روز تعطیلم اینجا گذروندیم...یادش به خیر

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  12:58 PM  | 

عجب تعطیلات نابی میگذرونم!!!

86/05/02

 آقا شهرای کوچیکم عجب عالمی داشته!!!!!از موقعی که قدم مبارکمونو تو وطن گذاشتیم

 مدام مهمون پلو و چلوی" مکه مکرمه و مدینه منوره" غریبه و آشنا تو تالارهای پذیرایی

ضیافت،الجواد ،قانع و تازگیها هم که زیتون بهشون ملحق شده، بودیم.البته اینم بگم که

طبق رسوماتی که اینجاوجود داره از پذیرایی نور چشمان معذور هستند

 و بیچاره نور چشمان باید تو خونه در و دیوارو بپان که مبادا

  اوقری دواردان آپیلار ایچریه(دزد از دیوار میپره تو خونه)

 ما هم که همیشه جزو این نور چشمان به حساب میایم و خواهیم اومد

 اگه طبق رسومات عمل نکنیم اونوقته که

  کورپو گالار چایین او طرفینده(پل اونطرف رودخونه میمونه)

 وای از این رسم و رسوماتی که تو شهرای کوچیک مخصوصا وطن اینجانب وجود

  داره،که به مهض ورود به شهر باید از اونها اطاعت کرد تا لحظه خروج

حالا جالب اینجاست که این صفت نور چشمی تا آخر عمر روی من حقیر باقی میمونه

 اونم به این دلیله که بچه اول نیستم و بچه اصلی، یا بچه اوله یا بچه پسر

یعنی اگه 40-50 ساله هم بشم باز جزو این نور چشمان هستم.ولی جالب اینجاست که

این نور چشمان بینوا فقط تو مراسم شادی و مهمانیهای مفرح به حساب نمیان.ولی خدا

اون روزو نیاره که مراسم ختم یا تعزیه ای باشه،اونوقته که این نور چشمان از همه جا

بی خبرجزو نفرات اولی هستند که احضار میشن به اینکه اعلامیه هارو به در و دیوار

 مردم بچسبونن.البته ما خانوما بنا به دلیل اینکه هنوز اندک رگ غیرتی در جود آقایونمون

 وجود داره از این امر معذوریم و این کارو به نور چشمان نر واگذار میکنن

**************************************

در ضمن این نکته را هم متذکر بشم که طی طرح فرهنگ سازی که در امور

 تالارهای شهرمان صورت گرفته جدیدا از ارائه کارت ورود خودداری کرده

و با ذکر نام مدعووین روی پاکتها از آنها دعوت به عمل می آید

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  6:35 PM  |