تبليغاتX
دنیای ماوی

اگه کامل میخونی نظر بده...وگرنه نظر ندی بهتره!!!!

86/06/27

 

سلام دوستان وبلاگیه عزیز

یک موضوعیه که چند وقتیه فکر منو به خودش مشغول کرده.

اونم این نظرهای وبلاگهاست.آخه یکی نیست به این نظر دهنده های محترم بگه:

 جناب خواهشا متنو بخون،حالا حالم نداشتی مطلبم نخون،ولی زحمت بکش لاقل یه 

نگاهی به عنوانش بنداز بعد نظر بده.آخه مگه مجبوری بیای نظر بدی؟؟

دیگه حالم داره از جمله وبه قشنگی داری به ما هم سر بزن...منم آپم منتظرتم و...

 به هم میخوره.بیشتر وقتها طرف از غم وغصه اش نوشته،اونوقت نظر دهنده بدون

  اینکه بخونه تو نظراش مینویسه مثل همیشه زیبا نوشتی،امیدوارم زندگیت بر همین

روال باشه،موفق باشی،من آپ کردم،به منم سر بزن،

  واقعا که این جمله آخری آدمو کلافه میکنه!!!

بعضیها هم که نظر دادنو یه جور بده بستون(داد و ستد) میدونن.یعنی یکی یه نظری

خارج از مطلب میده یکی دیگه میاد باهاش کل کل میکنه و این وسط من نمیدونم

 صاحب وبلاگ نقشش چیه؟!بعضیها هم برای اینکه خود شیرینی کنن چند تا نظر

  پشت سر هم میدن.خدارو شکر این دو مورد تو نظرای وبلاگ من به ندرت بوده، 

   ولی خواهش دارم وقتی به وبلاگی سر میزنین سعی کنین واقعا یک نظردهنده باشین

   نه یک بازدید کننده که فقط به خاطر یک نظر بی ارزش وب طرفو باز میکنه

و انتظار داره که با این کار بازدیداش زیاد بشه.البته باید این نکته را هم متذکر بشم

 که فی الحال وبلاگهایی که واقعا ارزش خوندنو دارن فیلتر شدن و بعد از کلی

 تحلیل اعصاب و پیدا کردن پروکسی میشه یه نگاهی بهشون انداخت ولی همون

اول کار که با این جمله معروف روبه رو میشیم

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد

واینقدر عصبانی میشیم که دیگه چیزی به ذهنمون نمیاد تو نظر اون وبلاگ بنویسیم.

(البته توهین نباشه وبلاگ همه دوستان من با ارزش و خوندنی هستن...بی فیلترا رو میگما)

حالا با این همه جملات گوهر باری که تو این پستم نوشتم ازتون این خواهشو دارم که

 دوستان وبلاگی عزیز واقعا یک خواننده باشین و بیایین سعی کنیم فرهنگ

وبلاگ نویسی را هم مثل بقیه فرهنگهایی که به گند کشیدیم بی ارزش نکنیم.

ممنون(یک وبلاگ نویس  کوچک)

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:6 PM  | 

مربوط به پست قبل

86/06/12

 

آقا مثل اینکه اکثر دوستان پست قبلیو زیادی جدی گرفتنو نظرهای دلگرم کننده بهم دادن...!!!

نه آقایون،خانومها اشتب نشه...این فقط یک شوخی دوستانه بود...همین،نه بیشتر نه کمتر

 در ضمن ماوی همیشه مخالف اینه که اگر کسی احیانا،روم به دیوار،زبونم لال،عاشق یه

ننه مرده ای شد،اونوقت هم جا جار بزنه که آهای ایها الناس من عاشق فلانیمو،عشقش داره

 منو از پا درمیاره.پس نتیجه میگیریم که:

ماوی هنوز اینقدر ذلیل نشده که عشقشو داد بزنه و یه دنیارو خبر کنه

 

فی الحال این شعرو داشته باشین تا پست بعدی

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

 

 love

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:57 PM  | 

تقدیم به...

86/06/01

 

نمیدونم تا حالا چند تا از این نامه های شکست عشقی خوندین و بعدشم

مثل خودم کلی خندیدین و با خودتون گفتین این چرت و پرتها دیگه چیه؟؟

ولی حالا میخوام نامه شکست عشقی که ماوی نوشته را بخونین و بعدش

به من بخندین.همیشه عنوان این نامه ها به صورت(تقدیم به تو)می باشد.

آره دیگه رسم روزگاراینه،یه روزما میخندیدیم حالا نوبت شماست.

( تقدیم به...)

با تمام وجودم که سرشارازعشق تو بود این نامه را نوشتم.نامه ای که حکایتی

 ازقلب و روحمو تو خودش جا داده،قلب و روحی که تمام عمرشوبا فکرورویای

  تو سپری کرده،یا بهتر بگم در همه لحظات عمرم، همه روزها وشبهام،همه شادیها

 وغمهام و بهترازهمه در تنهاییام به یاد تو بوده وهرزگاهی تو اون تنهاییهام اشکی

   به یاد تو از چشمام جاری شده، به یاد لحظات خوشی که در کنار تو گذروندم،

به یاد اشتباه بزرگی که در زندگیم مرتکب شدم وخودم با همین دستهای کوچیکم

  اون لحظاتو نابود کردم و تازه بعد از این همه مدت حالا فهمیدم که چه اشتباه

 بزرگی کردم،بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم.البته بیشتر وقتها واسه

 دلخوشی خودم میگم: نه بابا کدوم اشتباه؟؟!!راه درست همین بود.

ولی بعدش انگار باز تموم اون خاطرات رو سرم خراب میشه و باز

(( روز از نو و روزی از نو))

امیدوار بودم که اینقدر توانایی داشتی که منو میفهمیدی و با کوچیکترین عکس العمل

  من که بر خلاف تصورت بود،منو با این همه احساس تنها نمیذاشتی.هر چی بود،هر 

  اندازه هم کم، تو از من بزرگتربودی و باید این نادونی منو به حساب بچگیم میذاشتی،

ولی نکردی.شاید باور نکنی ولی تک تک لحظه هام با تکرار کردن این جمله های

 تکراری سپری میشه.نمیدونم شایدم سرنوشتم این بوده. ولی اینو بدون که تا حالاهیچ

 انسانی به اندازه تو برام مهم نبود. درسته که تو منو درک نکردی،ولی چه کنم که قلبو

روحم از درک این ظلم یا بهتر بگم این امرعاجزه واینو هم بدون که بیشترین قسمت

  قلب و روحم متعلق به تو بود ومیخواستم تا جایی که بتونم این جایگاهوحفظ کنم.

  ولی تو نخواستی،یعنی یه جورایی فهمیدم که نه داداش انگار راهو اشتب رفتمو باید 

 دنده عقب برگردم.خوب چاره چیه اینم یه جورشه دیگه،باید تحمل کرد و حرفی نزد

ولی جدا چی میشد اگه کمی از حرفامو میفهمیدیو اونارو درک میکردی و....

 

حالا راستشو بگین چه قدر بهم خندیدین؟!

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:49 PM  |