تبليغاتX
دنیای ماوی

پست درخواستی آمی

86/08/29

 

این پستو به پیشنهاد  آمی که یه پست عاشقانه و شکست عشقی

 خواسته بود( حالم از اینجور پستها به هم میخوره )نوشتم

یه چند تا سوال داشتم اگه میدونین جواب بدین لطفا

چرا همیشه عشق و حسادت با هم همسایه اند؟

چرا وقتی عاشق یه ننه مرده ای میشیم یا به عبارتی اینقدر دوستدارش میشیم که بعضی

 وقتها از شدت دوستی بدجوری بهش حسودی میکنیم؟؟

چرا بعضی وقتها در اوج دوست داشتن اونقدر از دستش عصبانی و کفری میشیم که

 میخوایم سر به تنش نباشه و میخوایم گورشو با همین دستامون بکنیم؟؟؟

چرا بعضی وقتها با اینکه حرف ته دلمون یه چیز دیگه است ولی پیش بقیه بر عکسشو

 میگیم و پشت سر اونی که دوسش داریم بدوبیراه میگیم و پیش همه بدش میکنیم؟؟؟؟

چرا وقتی که عاشقیمو واقعا یکیو دوست داریم،ولی وقتی بقیه متوجه میشن که همچین

غلط زیادی کردیم،انکار میکنیمو زیر همه چی میزنیم؟؟؟؟؟

چرا واقعا چرا؟؟؟چه سری تو این کار هست؟؟؟

به نظر من اون آدمهایی که همیشه عشق عاشقیو سرکوب میکننو میگن که این چیزا

 چرت و پرته(بین خودمون باشه واقعا هم چرتو پرته)خودشون حتما عاشقنو میخوان

اینجور وانمود کنن که نیستنو خودشونو پپه و ببو گلابی نشون بدن

 

************************

این ترانه رو خیلی دوست دارم.یه جورایی آخرش دنیای ماویو بیان میکنه

 

**سنگ خارا**

 

جاي آن دارد که چندي هم، ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
موبه مو دارم سخنها نکته ها از انجمنها
بشنو اي سنگ بيابان
،
بشنويد اي باد و باران
با شما همرازم اکنون،با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزي چو من در ميان انجمن
گاهي اگر آهي کشد دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود،تنها بسوزد
من يکي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور حال عشق بي پرواي خويشم
تا به سويش ره سپارم سر ز مستي بر ندارم
من پريشان حال و دلخوش با همين دنياي خويشم

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:4 PM  | 

لیسانس...فوق لیسانس...بعدشم دکترا و بالاتر...ترشیدگی...راه حل؟؟؟

86/08/18

 

هیچ وقت یادم نمیره وقتی آخرین امتحانمو تو دانشگاه دادمو از سالن امتحانات خارج شدم

کلی ذوق و شوق داشتم که دیگه شرم از این خراب شده کنده شد و دیگه درس و دانشگاه

تعطیل و بعدشم کیف و حال و گردش و تفریح و دیگه درس بی درس

بیچاره خودم!!!دلم برای خودم میسوزه

میسوزه که نمیدونستم مامان جون محترم واسم نقشه ها کشیده،نقشه ای که محتواش اینه

که باید برم واسه فوق بخونمو،حتما باید فوقم قبول بشمو،دیگه لیسانس ارزش نداره

(حالا بمیرم که فوق لیسانساش خیلی ارزش دارن)  

و فلانی فوق قبول شده و ما باید تاوانشو بدیم

(از همین چشم و هم چشمیهایی که ما ایرانیهارو بیچاره کرده)

آخه گناهه من چیه که باید برم فوق بخونم اونم به خاطر یکی دیگه،من بیچاره که همون

 لیسانسشم کمرمو شکوند و تک تک موهای سرمو سفید کرد،دیگه چه برسه به فوقش!!!

خلاصه طی همین پروژه ای که مامان جون محترم واسمون ایجاد کرده بودن،من بیچاره هر

 روز صبح علی الطلوع راهی کتابخونه میشمو واسه نهار برمیگردم خونه و باز بعد از

اینکه یه لقمه نونی کفت کردمو مثلا استراحتی کردم ،بازراهی همون خراب شده میشم.

خراب شده ای که هر روز جز اعصاب خردکنی و کل کل با مسئول اونجا هیچ سودی

 نداره  حالا جالب اینجاست که به محض ورود به اونجا با 2 دسته آدم روبه رو میشم

1-دسته اول همون نسل سوخته یا پشت کنکوریهای محترم هستن که بیچاره ها فکر

میکنن تو دانشگاهها ریختنو دارن خودشونو میکشن تا وارد دانشگاه بشن

2-دسته دوم یک سری دخترای ترشیده،گندیده،مونده و... با قیافه های بد ترکیب و انتری که

 "آیا دییللر چیخما من چیخیم"  (یکی مثل خودم)  که ناچارا راهی جز ادامه  تحصیل

 و درس خوندنو خر زدن براشون باقی نمونده،آخه اگه الان سر زندگیشون بودن که

 نمیومدن کتابخونه درس بخونن،اون موقع تو خونشون روی کاناپشون تکیه داده بودنو

 به فکر زندگیشون بودن.خوب خلاصه بعد از اینکه یه سیری به آدمها و صورهاشون

انداختم یه میزیو انتخاب میکنمو به اصطلاح شروع به درس خوندن میکنم،اونم چه درس

 خوندنی،اولش که شروع به خوندنه یادگاریهای نوشته شده تو اطرافم،روی میزو زیر میزو

 رو صندلی،میکنم و بعدش یه چند ورقی مطالعه میکنمو بعد به پیشنهاد یکی از دوستان که

  انگارحرف ته دل خودمونم همون بوده،راضی میشیم واسه استراحت سری به بیرون

 کتابخونه بزنیم(نیم ساعت درس،یه ساعت استراحت)اونم چه استراحتی!!طی این استراحت

 اونایی که واسه خودشون به قول معروفBF دارن،یا مشغول لاو ترکوندن باBF هاشون

 با دستگاهی به نام موبایلن،یا مشغول تعریف کردن به دوستشون که اینکه همون به اصطلاح

 BFواسشون چه کارا که نکرده!!  اونایی هم مثل ماها که رفتارشون عقب افتاده تره که اصولا جمیعی از دختران ترشیده میباشد  طی میزگردی که به پا میکنیم به بررسی علل

و عوامل این مصیبت میپردازیمو جویای راه حلی واسه این معضل از همدیگه میشیم،هرنفری

 یه پیشنهادی میده،یکی دعای ام داوود،یکی دیگه مطالبی راجع به سوره حشر و یکی دیگه...

خلاصه اینکه بعد از کلی مسخره بازی و خندیدن دوباره راهی سالن میشیم

*************************

واقعا جای خوشحالی داره که ساعتهایی به این مفیدی تو کتابخانه های ایران سپری

 میشه!!راستی اگه شما راهی واسه در اومدن از این مصیبت وارده سراغ دارین پیشنهاد بدین،چون موارد ذکر شده واسه جلوگیری از این مصیبت همگی امتحانشونو پس دادنو

 نتیجه ای نداشتن.بنابراین به پیشنهادهای ارسالی تو کامنتدونی حتما ترتیب اثر خواهیم داد

و طی میزگردهای آینده روی این پیشنهادات تبادل نظر خواهیم کرد.ممنون از لطفتون

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  1:25 PM  | 

به یاد قیصر امین پور

86/08/08

 

درست یادمه چند روز پیش یکی از دوستان خوبم،که ارادت خاصی بهشون دارم و اهل

 شعر و شاعری(بر عکس خودم)بود،واسم یه اس ام اس زدو منم از خوندنش کیفور شدم!!!

حالا چی بود اس ام اسش،شعر زیرو بخونین متوجه میشین

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

خلاصه طی اس ام اسی که حوالش کردمو جویای این شدم که از کدوم شاعره،بهم جواب داد:

و"قاف"حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز میشود

**قیصر امین پور**

از اون ماجرا به بعد من به اشعار این شاعر علاقمند شدم و تازه میخواستم شروع به خواندن

 بقیه اشعارش بکنم که بیچاره امروز صبح مرحوم شدند...خدا بیامرزدش

راستشو بخواین من زیاد از اشعار نو و شاعرای تازه و جدید(این سالهای اخیر)خوشم

نمیاد چون به نظرم اشعار بیشترشون به درد نخورن.به قول یکی از دوستام قضیه

"روی تک درخت خونه ما کرگدنی نشسته"

است و اکثرا مفهوم ندارنو یه جور تضادی تو شعراشون وجود داره.خلاصه که وقتی امروز

 ظهر از اخبار سراسری شبکه اول(شبکه ملیو میگما)شنیدم که ایشون فوت کردن راستشو

 بخواین اول به خاطر این اتفاق ناراحت شدمو بعدش به خوش شانسیه خودم خندم گرفت!!!

  از شانس خوبمون که بعد بوقی از یه شاعر این اواخر خوشمون اومده بود و تازه

میخواستیم بقیه اشعار جدیدشونو دنبال کنیم،که از بد حادثه زدو شاعره مرحوم شد.

**خدا بیامرزدت قیصر امین پور**

************************

خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری،شوق پرواز مجازی،بالهای استعاری

************************

روی میز خالی من،صفحه باز حوادث،در ستون تسلیتها،نامی از ما یادگاری،

دلم گرفت،اشک ودیعه ای است برای دلهای گرفته

************************

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

پسنوشت:اگه ایرادی در متن اشعار وجود داره باید ببخشین چون از یه منبعی برام ارسال

 شده بود که کمی ناخوانا بود.در هر حال باید ببخشید

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:32 PM  | 

زندگی یک روز ایرانی

86/08/06

 

تو این پست میخوام زندگی یک آدم یا بهتربگم یک موجود انسان نمارو که فقط از انسانیت نفس کشیدنو بلده شرح بدم.خوبه از اول روز که همون صبح علی الطلوعه شروع کنیم.با طلوع خورشید از سمت مشرق صبح در ایران آغاز میشه،حالا بستگی به شغل و حرفه

طرف به طور متوسط از ساعت 6 صبح به بعد فعالیتها شروع میشه و هر کسی به یه

طرفی میدوئه حالا ازخودشم بپرسی میگه نمیدونم فقط باید برم!!!معمولا صبحها که سوار تاکسی یا اتوبوس میشیم اکثرا همه آدمها سکوت اختیار میکنن و به فکر این هستن که امروزشونو چه طوری میخوان بگذرونن و به محض رسیدن سر کار یا محل تحصیل تا

 آخر وقت اداری مثل سگ کار میکنن و یا مثل خر درس میخونن(البته این درس خوندن

 به درد عمشون میخوره،مخصوصا تو دانشگاهها،علی الخصوص دانشگاههای آزاد که

تو هر دهکوره ای یکی احداث شده و خیرش به هم میرسه)و بعدشم که باید برگردن

 خونه...اینجای داستان از همه قشنگتره،حالا چرا میگم

اگه خیلی مایه دار باشین موقع برگشتن سوار تاکسی میشین و فقط حرص موندن تو

ترافیک رو اعصاب مبارکمون اثر میزاره ولی اگر مثل ماها فقیر باشینو زندگی کارمندی داشته باشین به همون اتوبوسهای خوشگل و مامانی که هر کدوم یه رنگ و یه طرحی روشون کشیدن  راضی میشیم(راستی یه چند کلمه هم از زندگی کارمندی مخصوصا قشر فرهنگی تو ایران بگم.اگه کل یک ماهو 30 روز حساب کنیم 2 هفته اول واسه کارمندان

 و فرهنگیان ما هفته سعادت و خوشبختیه ولی 2 هفته آخر به قوله بزرگی هفته فلاکت

 و بدبختیو کمبود ویتامینه!!!آخه با این حقوقی که به قشر فرهنگیه جامعه میدن مخصوصا

 اگه سرپرست خانه وار باشه که نمیشه زندگی رو گذروند!!!حالا جالبتر اینکه اگه این قشر

 از مردمم یه کم از فرهنگ پایین باشنو تعداد اولاداشون،دشمنهای جونشون،سر به فلک

 بکشه وچند تا از اونها هم دانشجوی دانشگاه آزاد باشنو شهریشون سر به فلک بکشه،

دیگه خودتون تصور کنین که چی میشه،همه چی قاطی پاتی میشه)

خوب حالا بگذریم داستان به اونجا رسید که تو راه برگشت به خونه بودیم که ناچارا باید سوار اون اتوبوسهای خوشگل و مامانی بشیمو بریم به سمت خونه،خوب تو این قسمت

باید یه کم به اون پاهای مبارکمون زحمت بدیمو تا سر ایستگاه بریمو یه نیم ساعتیو منتظر اتوبوس بمونیم و بعد از اینکه یه مشت آدم بیکارو علاف واسمون بوق زدنو کلافمون

کردن(این قسمت مخصوص مونث ها بود)بالاخره اتوبوس میادو ما قدم مبارکمونو تو اتوبوسی میزاریم که موجوداتی که توش هستند هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارن و بلا نسبت

 گاو و گوساله همشون رو هم تلنبار شدنو اتوبوسو مبدل به ماشین حمل طیور کردن.بازم

 به نظر من ارزش و احترام طیور از ما آدمها بیشتره چون اون حداقل فاصله ای که برای طیور رعایت میشه تو اتوبوس بین ما آدمها رعایت نمیشه!!!خلاصه بعد از کلی کلنجار

رفتن با اینو اون سر اینکه خانوم به من تکیه نده،آقا برو سمت آقایون بایست و اینقدر

چشم چرونی نکن و آویزون شدن از میله ها و مثل کنه چسبیدن به شیشه ها و کلی تحلیل اعصاب متوجه یه سری صحبتهایی میشیم که مثل سوهان موخمونو میسابه!!!آره یه مشت

 آدم به بحث و تبادل افکار راجع به اوضاع جامعه و گرونیو اینکه دیگه دلخوشیها از بین رفته حرف میزنن.آی من حرصم میگیره از این حرفها،چون معتقدم که همشون تظاهر به بیچارگی میکنن.آقا اگه گرونیه چرا جنسها نمیمونه تو مغازه ها بگنده؟؟؟چرا با مرتب

 گرون شدن اجناس کسی اعتراض نمیکنه و آمار خریدارن بالاترم میره؟؟!!

حالا از این بحث بگذریم..خلاصه اینکه اگه کمی هم شانس داشته باشیم بدون اینکه

 کیفمونو تو اتوبوس بزنن از اون خراب شده پیاده میشیمو موقع پیاده شدن انگار نه انگار

 که همون آدمی بودیم که موقع سوار شدن بودیمو سر و ریختمون به کل هم میریزه و تو

راه مرتب به سر و ریختمون میرسیم که مبادا دختر پسرهای همسایمون مارو این ریختی ببینن،خلاصه اینکه میرسیم خونه و یه لقمه نونی کفت میکنیمو مثل خرس میخوابیمو

و بعدش غروب خورشیدو از سمت مغرب رویت میکنیمو،بعدش مادرای خونه تو این

فکرن که شام چی درست کننو،بعضیها هم مثل من شبها یه مدتیو تو نت ول میگردنو،

وب گردیاشونو میکننو،نظراشونو میدنو،بعدشم دست از پا درازتر دیس میشنو بعدشم

میرین میخوابنو به این فکر میکنین که فردا بازم باید این مسیر تکراریو برنو،برگردنو اعصابشون خرد بشه و این که این زندگی تکراری همش ادامه داره.این بود شرح

مفصلی از یک روز زندگی تو ایران،البته میبخشید اگه بعضی جاها بی ادبی کردم

ولی میدونید چیه بعضی وقتها که ناشکری میکنمو از این زندگی تکراری مینالم،خدا

 بدجوری حالمو میگیره و یه مشکلی واسم پیش میاره و میگه بیا حالا زندگیت از تکرار دراومد.وقتی بعضی وقتها یکی از اعضای خانوادم مریض میشن،حتی یه مریضیه ساده اونوقته که قدر همین زندگیه تکراریو میدونم خدارو به خاطر عطا کردن همین سلامتی،

که بهترین نعمتیه که بهم داده شکر میکنم.پس قدر همین زندگی تکراریم باید دونست

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  8:41 PM  |