تبليغاتX
دنیای ماوی

آیا واقعیت داره؟!!

86/10/26

 

شیرین اولار،شیرین اولار،شیرین

 

آتادان،آنادان،یار شیرین اولار شیرین 

 

به نظرتون این واقعیت داره؟؟من که از شنیدنش تعجب کردم!!

اگه معیار سنجش واسه دوست داشتن پدر و مادر به اندازه ده تا انگشت دستمون باشه

اونوقت یارتونو چند تا دوست دارین؟؟

البته اگه یاری داشته باشینو بگین که چه بهتر،اگه هم نداشته باشینم ایرادی نیست

بالاخره یه زمانی میشه که یکیو از ته ته دلتون دوست داشته باشین..نه؟؟

اون موقع فکر میکنین چند تا دوسش داشته باشین؟؟

لطفا نترسین و واقعیتو بگین،من به کسی نمیگم.مخصوصا والده گرامتون

 

پینوشت:از نظر دهندگان محترم تقاضا دارم که در به کار بردن فعل "دوست داشتن"

فقط از دو زمان حال یا آینده استفاده کنند،که اگه فعل به کار رفته حال باشه آرزوی

وصال یار و سعادت برای هر دو داشته باشم،و اگه فعل آینده باشه واسشون دعا کنم که

 هر چه زودتر یار مورد علاقشونو پیدا کنند،اگه خدایی ناکرده فعل به کار رفته گذشته

 باشه که اون موقع چیزی جز متاسفم ندارم که بهشون بگم..واقعا متاسفم

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:36 PM  | 

یه سوال فنی مهندسی

86/10/21

 

من و بابام همیشه سر یه موضوعی بحثمون میشه

اون میگه که لباس و تیپ واسه آدم شخصیت نمیاره،ولی من میگم میاره

البته اگه 20-30 سال پیش بود آره شاید حرفه بابام درست بود،ولی اینروزها

 که عقل مردم تو چشماشونه دیگه گفتن این حرف یه کم اغراق آمیزه

آقا من خودم یک مثال بارز و تر و تازه از تنور بیرون اومده دارم که عرض میکنم خدمتتون

طی پروژه کتابخونه ای که مامی جون محترم واسم طراحی کرده و من بیچاره هر روز،روزی

 دو وعده قدم مبارکمو تو اون خراب شده میذارم و کلی از فضای معنوی و علمی اونجا استفاده میکنم و به دلیل اینکه اگه خیلی خوش تیپ برم دیگه نمیتونم همون یه ذره درس خوندنم اونجا بخونم،پس خیلی بد تیپ و گدا گونه و گداگولی راهی اونجا میشم.آخه در اطلاع هستین که

جدیدا لباسهای با کلاس و خوش تیپ همشون تنگ و خفتن و آدم توشون گیر میکنه و به قول معروف خفت میفته و من بیچاره هم نمیتونم نه راحت بشینم و نه اینکه توشون تکون بخورم

پس دیدم چه مرضیه که اونارو بپوشم برم،در نتیجه تصمیم گرفتم همین البسه گلو گشادو بپوشم

 هم راحتترم هم اینکه لباسهای پلو خوریمم نو میمونه

"به قول ترکها اولاری جی جی ساخلامیشام"

خلاصه یه روزی از روزها که دیگه حالم از قیافه خودمو تیپ و شمایلم به هم میخورد و خواهر کوچیکه هم مدام به تیپمون غرغر میزد تصمیم گرفتیم که کل فیگورمونو مارکدار کنیمو راهی کتابخونه بشیم.آقا همین که وارد شدیم همه چشمها یه جورایی از حدقه در اومدو یه جور عجیبی نظارمون میکردن،حالا جالبتر اینه که یه چند نفری بودن از این سوسولایی که انگار زلفکان مبارکشونو به واندوگراف وصل کردن و تا قبل اون روز محل سگم بهمون نمیدادن از اون روز

 و اون واقعه تاریخی کلی تحویلم میگیرنو صدقه سر من بقیه دوستامم تحویل میگیرن و هر روز  به محض ورود به سالن تا ته سالن میانو به منی که همیشه اون ته میشنم سلامی عرض میکننو احوالی میپرسنو موقع رفتنم یه بابای نثارمون میکنن.

دوستم همیشه میگه ماوی تیپ اون روزت کار خودشو کرد

حالا نظر کلیه مهندسین مشاور راجع به این بحث چیه؟؟؟

شما هم موافقین با این حرفه من؟؟؟

ولی واقعا ببینین که چقدر ارزشها پایین اومده که ارزش آدمها از روی لباس

 مارکدارشون معلوم میشه.واقعا جای تاسف داره....

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:26 PM  | 

بالاخره منم لیسانسه این مملکت شدم

86/10/11

 

درست چند روز پیش همین طور که تو توهمات فانتزی خودم سیر میکردم

(دقت کنین که میگم توهمات فانتزی،یه بار حتما امتحان کنین.خیلی باحاله)

یهو صدایی بلند شد و باعث شد که من از اون توهمات بیرون بیام.اولش فکر

 کردم که تو توهم یه چیزی شنیدم،ولی بعد دیدم که نه همون صدای موزون

و هارمونیک گوشی مبارکمه(نوکیا "1101" گوشیم آخرین مدل نوکیاست)

که داره خودشو خفه میکنه و میگه لعنتی بیا جواب بده،با دیدن شماره ناشناس

 اولش تعجب کردم ولی به محض گفتم الووووو(یا با کلاسترش بله جونم) دیدم

 که یه خانومی با صدای تیتیش مامانیشو نازک نارنجیش

 گفت: خانم فلانی

گفتم: بله

گفت:خانم من از همون خراب شده ای که توش درس خوندین مزاحمتون میشم

خواستم بگم مدرکتون از تهرون رسیده اینجا بیاین تحویلش بگیرینو بزارین رو تاقچه

 خونتون هرزگاهی گردگیریش کنین یا اگه نخواستین بزارین لبه کوزه و آبشو بخورین

با خودم گفتم عجب دانشگامون با کلاس شده،وقتی با دانشجوهاش کار داره به موبایلهاشون

 میزنگه.آخه دیدم روز تصفیه حساب کلی تاکید میکرد خانوم شماره همراهتونو حتما بنویسین

 تو این برگه لعنتی،منم واسه بالا رفتن کلاس شماره خودمو،کل خانوادرو،فکو فامیلو

همینجوری ریختم تو اون برگه و تحویلشون دادم.حالا فکر کنم به تک تک اون صاحب

 شماره ها هم زنگیده که بگه بالاخره این آشناتون شرش از اینجا کنده شده

خلاصه نمیتونین تصور کنین که چه قدر از اومدن مدرکم خوشحال شدم

اونقدر که از خوشحالی قند....

ولی بعدشم دچار یه مشکلی شدم،مشکل انتخاب شغل و اینکه به کدوم پیشنهاد کاریم جواب

 مثبت بدم.آخه طی ایمیلو،جیمیلو و کامنتهای فراوونی که از اقسا نقاط کشور و جهان بهم

 ارسال شده و همشون شامل پیشنهادات خوبی هستن و من موندم به کدومشون جواب مثبت بدم

در ضمن اینم بگم که من سابقه شغلی هم تو دوران دانشجویی داشتم و طی تدریسهایی که شامل

دروس "ریاضی" و "فیزیک" بود اونم به رفیق فابریکهای آبجی کوچیکه تجربیاتی کسب کردم

 و اونها هم که دست همشون درد نکنه چون آشنا بودن به جایی حق الزحمه یکیشون

 یه کاسه آش و یکیشون یه قابلمه دلمه برگ مو بهمون عطا کردن.عیب نداره همینم خوبه

در ضمن شیرینی مدرکم محفوظه،به محض رویت کردنش شیرینیشم میدم

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:59 PM  | 

زلزله بم...به یاد بسطامی و این ترانه که یه جورایی خیلی دوسش دارم

86/10/04

 

گل پو نه هاي وحشي باغ اميدم

وقت سحر شد

خاموشي شب رفت و فردائي دگر شد

من مانده ام تنهاـــــــــــــــــــــــــــــــــي تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

من مانده ام تنها ميان سيل غم ها

حبيبم...سيل غم ها

گل پونه هاي نامهرباني آتشم زد...آتشم زد

گل پونه هاي نامهرباني آتشم زد...آتشم زد

گل پونه هاي بي هم زباني آتشم زد

مي خواهمت چون تا سحر گاهان بخوانم

افسرده ام، ديوانه ام،آزرده جانم

((بسطامي))

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:25 PM  |