ماوی حسودیش گل کرد امروز
87/01/26
امروز که بعد از کلی به اصطلاح درس خوندن از کتابخونه خارج شدمو واسه کمی
استراحت وارد محوطه پارک شدم،ناخودآگاه چشمم به دو تا جوون اوفتاد،به دو تا جوون
از جنس مخالف که من هر وقت اینجور جوونارو میبینم میگم وای دو تا پرنده پر شیکسته
باز دارن واسه هم جیک جیک میکنن...خلاصه همینجور غیبت کنان پشت سر اون دو تا
جوون که با خودم میگفتم طبق معمول دارن موخ همدیگرو میزنن،قدم زنان بهشون نزدیکتر شدمو واسه یه لحظه از خودم بدم اومد.از دور میدیدم که هر دوشون با اشاره به این ورو
اونور حرف میزننو اکثرا دستای هردوشون تو هواست،ولی بازم متوجه نشدم.تا اینکه
وقتی نزدیکتر شدم دیدم هر دوشون کر و لال هستنو دارن به زبون خودشون با هم درد
و دل میکنن،یه لحظه دلم گرفت،ولی بعدش با خودم گفتم همون بهتر که اینا کر و لالن...
همون بهتر که با اشاره با هم صحبت میکنن...همون بهتر که مثل بقیه آدمهایی که هر دو
نعمتو دارا هستن یه مشت دروغ و دلنگ واسه هم نمیبافن...
همون بهتر که زبونی ندارن تا با اون نیش بزنن...
همون بهتر که میتونن احساسات واقعیشونو با نگاهشون به هم منتقل کنن،احساساتی که
دیگه این روزا چیزی جز یه مشت زرو پر"البته معذرت میخواما" باقی نمونده...
احساساتی که بارها گفتمو باز میگم این روزها لجنزاری بیش نیست
خلاصه کلام اینکه یه جورایی بهشون حسودیم شد.حالا نمیدونم اون دو تا کوجانو دارن به
چی فکر میکنن،ولی هر جا باشن واسشون آرزوی خوشبختی دارم.خوشبختی واقعی...








