تبليغاتX
دنیای ماوی

صافی و صداقت یه دختر

87/02/30

طی پروژه کتابخونه رفتنی که چند وقت پیش داشتم،با دوستان گلی آشنا شدم.

حالا بماند که اکثرا هم از خودم کوچیکتر بودن،ولی نمیدونم چرا یه جورایی با همشون

 جور شده بودمو به قول معروف رفیق فابریک شده بودیم.یکی از همون رفیقام دختر

 صاف و ساده ای بود به اسم "مرضیه" که البته مرضیه هم دانشگاهیمم بود و هم رشتم،

با این تفاوت که اون چند ترم پایینتر بود.این مرضیه ما از بد روزگار خاطر خواه یه

پسری شده که نمیشه هیچ جور بی خیالش کرد.اونم خاطرخواهی که مخالف درجه

اولش همین بابای مرضیه هستو میباشد.چون یه سری شرایطی گذاشته که یه کم مشکله

خلاصه یه روز که سر میز پیش ما نیشسته بود دیدم داره تو توهمات خودش چیزایی

رو روی کاغذ مینویسه که منم فضولیم گل کردو ازش خواستم نشونم بده...

اونم قبول کرد...حالا اون چی مینوشت همین فوتوییه که اینجا ملاحظه میکنین

 

 

 

حالا به نظرتون یه دختر تا چه اندازه میتونه صافو ساده باشه که دلشو به این چیزا

خوش کنه؟؟!! ما دخترا کی میخوایم دست از این بچه بازیهامون برداریم؟؟ 

یا بهتر بگم چرا اون خدای بزرگی که اون بالا بالاها نیشسته یه جو عقل به ما دخترا

 نداده؟؟!! دلم میخواد هر کی نظر میده فوری جو نگیردشو از این حرفم سو استفاده نکنه

مخصوصا آقایون محترم...دلم میخواد خیلی منطقی در مورد این پستم نظر بدین

 

پینوشت اول: این پست اصلا ربطی به پست قبلی نداره...اون ماجراش فرق داره

 

پینوشت دویوم: فردا نتیجه اولیه فوق لیسانسها میاد...فک نکم ماوی حتی مجازم بشه

خودتونو آماده کنین تا حلوای ماویو بخورین  

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:6 PM  | 

برای یه دوست

87/02/29

راستشو بخواین نمیدونم از کجا شروع کنم

فقط همینو میتونم بگم که دیروز یه خبری از یه دوست عزیزی بهم رسید که واقعا اعصابمو

خرد کرد. شاید باور نکنین ولی حتی تا نصفه شبم داشتم به دوستمو ماجراش فکر میکردم و

 بیخوابی زده بود به سرم،چون واقعا از شنیدن اون ماجرا بدجوری شوکه شدم

ولی گفتم شاید با نوشتن این پست بدونه که مشکل اون واسه منم مهم بوده

میدونم که الان به قول خودت واقعا داغونی

ولی امیدوارم که به همین زودیا حالت بهتر بشه و دیگه از همه چی سیر نباشی

بابا تو هنوز جوونی...هنوز روزای خوبی در انتظارته

پس کو اون دوستی که همیشه با حرفاش منو حرص میداد

پس کو اون دوستی که همیشه شاد و سرحال بود

پس کو اون دوستی که میگفت کافیه فقط یه کم بی خیال باشی

پس چی شد؟؟!!چرا خودت بی خیال نمیشی؟؟!!

باور کن نمیدونم دیگه چه جوری بگم...دارم چرتو پرت میگم نه؟؟تحمل کن دیگه...

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:42 AM 

دو تا تیتر با حال

87/02/26

 

چند ماه پیش مبلغ 350 تومن پول رایج این مملکتو حواله روزنامه ای کردم

تا ببینم آیا این تیتر بزرگی که زده صحت داره یا نه

 

 

ولله که ما زنها هم حق کار کردن داریم.همه استخدامها مخصوص جنس مذکر بود

 و یکی دوتایی واسه تنوع مخصوص جنس مونث،خوبه که تا همین الانو همین ثانیه

 اکثر قشر تحصیل کرده مملکتم جنس مونث تشکیل میدن.حالا از اینا گذشته تو این

روزنامه یه تیتر دیگه بود که واقعا واسم جالب بود.تیتری با عنوان

 

 

 

اولش با خوندن این موضوع ناراحت شدمو به خودم گفتم پس منه وبلاگ نویس،

اونم وبلاگ نویسی به این معتبری بعد از سال 2010 چی کار کنم؟؟؟!!!

ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که واقعا هم اگه این اتفاق بیفته خیلی هم بهتره،چون به

نظر من از اون روزی که پای اینترنتو،دنیای مجازیو،به خصوص این چت کردن تو

 زندگی ما انسانها به خصوص ایرانیها باز شده،باعث شده که عواطف و محبت رنگ

 و روی اصلیشو ببازه و یه جورایی محبت و دوست داشتن مجازی و زود گذر بین

آدمها (اعم از پیر و جوون)به وجود بیاد.تو این زمونه کم از عشق و محبتهای دروغی

 تو دنیای واقعی شنیده بودیم که دیگه جدیدا هم مجازیشو داریم مشاهده میکنیم.

بعضی وقتها میگم زمون قدیم،زمون پدر بزرگ و مادر بزرگهامون،چه قدر خوب بود.

نه اینترنتی بود نه چتی و نه دروغهای بیخودی و الکی که تو همین چتها گفته میشه.

همه با هم صادقانه و بی ریا صحبت میکردن،نه از طریق یه صفحه کلید و نوشتن یه

مشت دروغهایی که نمیدونم از کجا گیر میارنو به طرفشون میزننو به اصطلاح یه

 جورایی "خرش"میکنن و دیدنه همون چرندیات توی یه صفحه نمایش،حالا جالبترم

 اینه که تو این دنیای مجازی افراد خیلی خیلی زود با هم صمیمی میشنو و بدون داشتن

 هیچ شناختی یک دل نه صد دل عاشق همدیگه میشن.الانم که خدارو شکر تازگیا مد شده

  اکثر جاهایی که عروسی دعوت میشیم موقع خوردن ولیمه عروسی از دهنه اینو اون

میشنویم که: میدونستین عروس و داماد همدیگرو تو نت پیدا کردن!!!

به نظر شما اون صافی و صداقتی که قدیم بود و زندگیها بر پایه همونها بر پا میشد

 نمیرزه به این زندگیهایی که پایش تو نت و دنیای مجازیه؟؟؟

تازه معلومم نیست که طرفین بعد ار ازدواج باز هم دل از این دنیای مجازی میکنن یا نه

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  0:7 AM  | 

خاطرات کودکی ماوی

87/02/13

 تو قسمت قبلی شهریار"قسمت هفدهم" اونجایی که مادرش به ذهنش اومده بود

محمد حسین یه جمله ای رو گفت که واقعا کلهم منو ریخت به هم

باید اعتراف کنم که کم مونده بود اشکم دربیاد جلوی جمع

شهریار گفت که بهترین خاطرات آدم،خاطره های دورانیه که بچگیشه اونجا گذرونده

که اونم محاله یادش بره...واسه یه لحظه یاد دوران بچگی خودم افتادم

یاد خونه آجانو مامانیم...که هر دفعه تو تعطیلات با کلی ذوق و شوق روونه اونجا میشدیم

الان حاضرم هر چی دارم بدم برگردم به اون موقع

الان چند سالی میشه که اون خونه رو فروختن...خدا آجانو مامانیمو بیامرزه

هر دفعه هم که میرم اهر اکثرا از جلوی درش رد میشم

هر دفعه ای خواستم برم زنگ درو بزنمو یه نیگاهی توش بندازم

ولی ترسیدم...ترسیدم که با دیدن اونجا خاطره هام زنده بشه

خاطره هایی که یه جورایی خفشون کردم تو ذهنم

شاید باورتون نشه...ولی حتی موقع نوشتن این پست اشک تو چشام جمع شد

 

 

اینم از بازی که همشهری گلم"ارسباران"دعوتمون کرده

یه جمله شش کلمه ای باید بنویسیم تو وبمون

 

"باران،تنها مونسم درين شبهاى بهارى"

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:15 PM  |