صافی و صداقت یه دختر
87/02/30
طی پروژه کتابخونه رفتنی که چند وقت پیش داشتم،با دوستان گلی آشنا شدم.
حالا بماند که اکثرا هم از خودم کوچیکتر بودن،ولی نمیدونم چرا یه جورایی با همشون
جور شده بودمو به قول معروف رفیق فابریک شده بودیم.یکی از همون رفیقام دختر
صاف و ساده ای بود به اسم "مرضیه" که البته مرضیه هم دانشگاهیمم بود و هم رشتم،
با این تفاوت که اون چند ترم پایینتر بود.این مرضیه ما از بد روزگار خاطر خواه یه
پسری شده که نمیشه هیچ جور بی خیالش کرد.اونم خاطرخواهی که مخالف درجه
اولش همین بابای مرضیه هستو میباشد.چون یه سری شرایطی گذاشته که یه کم مشکله
خلاصه یه روز که سر میز پیش ما نیشسته بود دیدم داره تو توهمات خودش چیزایی
رو روی کاغذ مینویسه که منم فضولیم گل کردو ازش خواستم نشونم بده...
اونم قبول کرد...حالا اون چی مینوشت همین فوتوییه که اینجا ملاحظه میکنین

حالا به نظرتون یه دختر تا چه اندازه میتونه صافو ساده باشه که دلشو به این چیزا
خوش کنه؟؟!! ما دخترا کی میخوایم دست از این بچه بازیهامون برداریم؟؟
یا بهتر بگم چرا اون خدای بزرگی که اون بالا بالاها نیشسته یه جو عقل به ما دخترا
نداده؟؟!! دلم میخواد هر کی نظر میده فوری جو نگیردشو از این حرفم سو استفاده نکنه
مخصوصا آقایون محترم...دلم میخواد خیلی منطقی در مورد این پستم نظر بدین
پینوشت اول: این پست اصلا ربطی به پست قبلی نداره...اون ماجراش فرق داره ![]()
پینوشت دویوم: فردا نتیجه اولیه فوق لیسانسها میاد...فک نکم ماوی حتی مجازم بشه
خودتونو آماده کنین تا حلوای ماویو بخورین
![]()

