تبليغاتX
دنیای ماوی

ماوی و مامان فاطمه

87/03/31

اسمش "فاطمه" است

متولد اهر،ترکیو خیلی خوب حرف میزنه...اصولا یه کمم ته لهجه داره تو فارسی حرف

 زدن،ولی هر چی باشه بهتر از بابام فارسیو صحبت میکنه،بابام تابلو میشه همه جا

یه 53-54 سالی عمر از خداش گرفته"ایشالله که بیشترم میگیره...البته عمر با عزت"

زنی نسبتا چاق و دوست داشتنی و در عین حال با جذبه و دیسیپلین خاص خودش

اکثر دوستام از جذبش حساب میبرن،هر چی باشه ناسلامتی 30 سال از عمرشو

تو مدرسه ها گذرونده و هنوز که هنوزه جذبه دبیریشو حفظ کرده.سنگ صبور فامیل

 و در و همسایه هست.هر کی هر مشکلی داشته باشه باهاش در میون میذاره،

البته یه جورایی هم مشاوره پزشکی میده که تو این کارم خیلی موفق بوده و هست

توی صبح یه روز سرد زمستونی منو به دنیا آورده،خیلی دوسش دارم  

البته بعضی وقتها گیرهای بیخودی میگیره،ولی هر چی باشه پاره تنشمو صلاحمو

 بهتر از خودم میدونه،یه زن کاملا معتقد و با ایمانه،بیشتر وقتها حرصش میدم...

اونم عصبانی میشه و دعوای مادر دختریمون شروع میشه،که در نهایت میفهمم که

 مثل همیشه حق با اون بوده،همیشه حس میکنم که داداشمو بیشتر از من دوست

داره،که سر این موضوعم اکثرا بحثمون میشه،اونم در جوابم میگه:

 ایشالله یه روزی خودت مادر میشیو میفهمی که فرقی بین اولادها وجود نداره.

ولی با همه این حرفها هیچ کسی واسم اون نمیشه،بعضی وقتها که دلم

 از زمین و زمون میگیره دلم میخواد برمو بغلش کنمو های های گریه کنم...

ولی این غرور لعنتی اجازشو بهم نمیده

بیشتر وقتها اشکامو ندیده،ولی اون 2-3 باریم که دیده زودتر از من اشکش در اومده.

کافیه یه روز ببینه دارم گریه میکنم...تا آخر شب اعصابش خرد میشه

واسه همین هر وقت دلم میگیره اکثرا میرمو یه گوشه ای گریه میکنم که اون

متوجه نشه،ولی بازم تا حالا 2-3 بارشو فهمیده...که کاش نمیفهمید

البته منم همینطورم و تحمل دیدن اشکهاشو ندارم

اون تنها کسیه که با دیدن اشکهاش اشک ماویم بلافاصله درمیاد.

الان که الانه و به این سن رسیدم و یک فرد سالم تو جامعه ام به تربیت مادر گلم تبریک

میگم و میفهمم اون گیرهای بیخودی و حساسیتهاش بهترین هدیه زندگیم بوده.

افتخار میکنم که یه مامان با سواد و با فرهنگی داشتم.

مامانی که میدونسته چه جور یه دخترو تو جامعه امروزی تربیت کنه

مامان فاطمه خیلی دوست دارم...  روزت مبارک

ایشالله سایت همیشه بالای سرم باشه...دوست دارم مامانی

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:25 PM  | 

87/03/24

همه علما و اندیشمندانی که به وبم سر میزنن در اطلاع هستن که با شروع فصل گرما

بیماریهای عفونی زیادی شیوع پیدا میکنه،چند روز پیش که داشتم اخبار گوش میدادم

گوینده محترم با اون صدای رساش همین حرفارو گفتو بعدش نفهمیدم چی شد این سوال

به ذهنم اومد...با خودم گفتم این بیماریهای جسمی که عاملش معلومه،مهم اون بیماریهای

روحی و درونی ما آدمهاست که بی علت مونده...بیماریهایی که تلفاتش غیر قابل جبرانه

بیماریهایی که نه به فصل مربوطه نه به بهداشت محیط

روراست بگم...یه کرم ناشناخته ای گاها تو وجود ما آدمها شروع به فعالیت میکنه

ولی اون کرم چیه نمیدونم؟؟!!واسه چی به وجودم میادم نمیدونم!!

خوشحالم از اینکه تا حالا خداروشکر اون کرم تو ماوی رشد پیدا نکرده

یعنی ماوی اجازه این کارو بهش نداده...ولی تازگیا وجودشو تو خودم احساس میکنم

چه ایرادی داره خوبه یه بارم ماوی این امرو تجربه کنه...یه حس تازه دارم

چون احساس میکنم وجود این کرم یه جورایی میخواد عوضم کنه

منتظرم ببینم کی میتونه اولین تغییرو تو ماوی کشف کنه...

 

پینوشت:این پست عنوان نداشت...یکی از دوستان عنوانهای زیرو پیشنهاد داده

به نظرتون کدومش مناسبتره؟؟

 

" اندرون ماوي..."

" حس غريب در وجود ماوي "

 " ماوي و حس غريب "

" ماوي و حس غريبش "

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  0:12 AM  | 

دلم واسه وبم تنگ شده بود

87/03/18

سلاممممممممممممممممممممم
ماوی خبرش برگشت...میدونم که از شنیدن این خبر چندان خوشحال نشدین
دیگه چه میشه کرد...خدا خواستو ما سالم برگشتیم از سفر
...
...
...
اعتراف میکنم که دلم واسه وبم یه ریزه شده بودااااا
من هر خراب شده ای میرفتم همیشه وبمم کنارم بود
هر جوری میشد یه سری بهش میزدم
ولی این دفعه یه هفته ای ازش دور بودم...واقعا که چه فاجعه ای!!!
  

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  3:51 PM  | 

ماوی هوای مشهد به سرش زده بد جور

87/03/02

یادش به خیر سال آخر دانشگاه،در واقع یه ترم مونده بود شرمو از اون

 خراب شده بکنم بیرون،از طرف دانشگاه با دوستم زهرا رفتیم مشهد

وای نمیدونم چرا امشب اینقدر دلم میخواد مشهد باشم

هنوز که هنوزه صدای دعای کمیل پنجشنبه شبش تو گوشمه

صدای رسا و سوزناکی که اشک هر بنده خداییو درمیاورد

حتی اشک ماویو که تازگیا خشک شده و فقط با اون صدا درمیاد

البته فیلمشم دارم و هر وقت دلم میگیره یه نیگاهی بهش میندازم

دقیقا داشتم به همین صحنه نیگاه میکردم و به دعای کمیل گوش میدادم

و از زهرا میخواستم که واسه منم دعا کنه...اینجا بود که همه دستا به یه سمت  

همزمان بالا میرفتو و هر کسی حاجتیو از خداش طلب میکرد...یادش به خیر

 

حرم امام رضا

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:10 PM  |